آبی به رنگ آرامش
روزمره ها و یادداشتهای من
مردی تاجر در
حیاط قصرش انواع مختلف درختان و گیاهان و گلها را کاشته و باغ بسیار زیبایی
را به وجود آورده بود. هر روز بزرگترین
سرگرمی و تفریح او گردش در باغ و لذت بردن از گل و گیاهان آن بود. در بازگشت،
در اولین فرصت به دیدن باغش رفت اما با دیدن آنجا، سر جایش خشکش زد... تمام درختان
و گیاهان در حال خشک شدن بودند ، رو به درخت صنوبر که پیش از این بسیار سر سبز
بود، کرد و از او پرسید که چه اتفاقی افتاده است؟ گل چنین
پاسخ داد: ابتدا من هم شروع به خشک شدن کردم، چرا که هرگز عظمت درخت صنوبر را که در
تمام طول سال سر سبزی خود را حفظ می کرد نداشتم، و از لطافت و خوش بویی گل سرخ نیز
برخوردار نبودم، با خودم گفتم: اگر مرد تاجر که این قدر ثروتمند، قدرتمند و عاقل است
و این باغ به این زیبایی را پرورش داده است می خواست چیزی دیگری جای من پرورش دهد،
حتماً این کار را می کرد. بنابراین اگر او مرا پرورش داده است، حتماً می
خواسته است که من وجود داشته باشم. پس از آن لحظه
به بعد تصمیم گرفتم تا آنجا که می توانم زیباترین موجود باشم... مسافري خسته كه از راهي دور مي آمد ، به درختي رسيد و تصميم گرفت كه در
سايه آن قدري اسـتراحت كند غافـل از اين كه آن درخت جـادويي بود ، درختي كه مي
توانست آن چه كه بر دلش مي گذرد برآورده سازد...! دید کلی هر
که هستید و هر کجا زندگی میکنید، آرامش را به زندگی خویش دعوت کنید و آن را در
ذهن خود جایگزین سازید. اگر کلام و رفتار شما قرین آرامش باشد بدون شک این ویژگی
به دنیای اطراف شما نیز سرایت خواهد کرد. بخاطر داشته باشید، برای رسیدن به این
وضعیت ، لازم است برخی قابلیتهای ویژه را در خود پرورش دهید و شرایط خاصی را در
زندگی خویش ایحاد نمایید. رعایت نکات زیر مقدماتی است که به شما کمک میکند و در
این مسیر گام بردارید.
راههای
رسیدن به آرامش یاد بگیرید
که گاه مسائل را رها سازید. بدین معنی
که به هر مسئلهای دائما گره نخورید. وقتی همیشه و همه جا فکر مسائل خود هستید و
به مرور آنها میپردازید، در واقع همیشه بار اضافی را با خود حمل میکنید، که این
خود سبب ایجاد اضطراب و استرس در شما میگردد. بیاموزید که با یک
ذهن رها و آزاد زندگی کنید. این امر به شما کمک میکند تا با هر محرک کوچک و یا
مانع جزئی آشفته نشوید. به خود و
خدای خود ایمان داشته باشید. اگر به خود
و خدای خود ایمان داشته باشید، براحتی از عهده مشکلات زندگی برخواهید آمد و ثابت
قدم و مطمئن در راه رسیدن به اهداف خود گام بر خواهید داشت. مثبت اندیش
باشید.
اگر دیدگاه مثبت اندیشی نداشته باشید، همه چیز میتواند
بیفایده و بیثمر باشد. داشتن نگرش مثبت و امید ، بهترین سلاح در مقابل ترس و
اضطراب است.
نسبت به
انتظارات و برنامههای خود واقع بین و منطقی باشید. توانائیهای خود
را در موقعیتهای خاص بشناسید و نسبت به عدم توانائیها و ضعفهای خود واقع بین
باشید. هر چقدر نگرش شما نسبت به مسائل زندگی منطقیتر باشد، به آرامش بیشتری دست
خواهید یافت.
نسبت به
انسانها ، عشق بی قید و شرط خود را نثار کنید. شما میتوانید
از دوستان ، همکلاسیهای خود شروع کنید. یاد بگیرید که آنها را بدون قید و شرط دوست
بدارید، در مقابل ضعفهای آنها صبور باشید و خطاها و اهمال کاریهایشان را ببخشید.
هر چقدر نسبت به دیگران بخشش بیشتری داشته باشید، احساس شادی و خرسندی بیشتری را
تجربه خواهید کرد.
معنای
فداکاری را لمس کنید. دست بخشش
داشته باشید، ولی انتظار بازگشت نداشته باشید. دیگران را به شیوه خودشان خوشحال
کنید. به افراد بی پناه و یتیم و فقیر کمک کنید. برای آنهایی که خواهان یاری گرفتن
از شما هستند پشت و پناه باشید، و بدون آن که منتی بر آنها نهید تکیه گاهشان
باشید، هر چقدر بیشتر ببخشایید، از الزامات و قید و بندها بیشتر رها خواهید شد. افکار خود
را بازسازی کنید.
در افکار و
عقاید خویش نسبت به شخص خود ، بازنگری کنید. بیاموزید در مقابل خویشتن صبور باشید
و ارزشها ، استعدادها و مهارتهای خود را ارج نهید. خود را بدون هیچ قید و شرطی دوست بدارید. هر گونه ترس
و تردید غیر منطقی که در مورد خود دارید، کنار بگذارید. اگر دیدگاه مثبت و سالمی
را در مورد خود داشته باشید، یاد خواهید گرفت که خود را بدون قید و شرط قبول داشته
باشید
کلا آدما چند دسته اند. )بقیه ی دستشون که هیچی( دو دسته شون رو می خوام بگم. دسته اول افرادی اند که دقیقا رفتار تابع سینوس رو از 0 تا پی دنبال می کنن. این افراد رو از دور که ببینی به هیچ وجه نمی تونی بهشون 1% هم فکر کنی. ولی وقتی خیلی اتفاقی باهاشون برخورد داشته باشی و یه کم نزدیکشون بشی می فهمی چقدر خوبند. تا یه جایی اینطوری پیش میری. خوب بودنشون باعث می شه که خیلی زودتر از حد معمول بهشون نزدیک بشی. ولی دقیقا وقتی که رابطه تون به نقطه اوج می رسه دقیقا یه قدم دیگه که برداری به طرفشون، می افتی تو سراشیبی تابع و خیلی زودتر از چیزی که فکر کنی طرف دچار دل زدگیت می کنه. هیچ وقت نمی تونی بفهمی که کی باید متوقف بشی که تو اوج رابطه بمونی.
دسته دوم افرادی اند که مهم نیست از دور چه جوری به نظر می رسند ولی تا بهشون نزدیک نشی اوج عظمت شون رو نمی تونی درک کنی. این جور افراد رو می شه به تابع y=x تشبیه کرد. این جور افراد انتها ندارند. یعنی تا بی نهایت می تونی باهاشون پیش بری.می تونند تو رو تا اوج ببرند. برعکس افراد دسته ی اول همیشه می تونی روشون حساب کنی. هرچقدر که جلو تر بری بیشتر به خودشون وابسته ات می کنند. تا جایی که حس می کنی دیگه نمی تونی جلوتر بری چون بزرگی روحشون تو رو درگیر می کنه. از این دسته افراد خیلی کم اند. افرادی که از یه جایی به بعد می ترسی از نبودنشون ميگن یه
روز پسر جوونی میره پیشه استادی به استادش میگه ...من هیچ کاری بلد نیستم،همه
میگن به درد کاری نمیخورم ،خنگ و دست پاچلفتی ام ،هیچ کاری رو درست انجام نمیدم
.چی کارکنم بهتر بشم ؟چی کار کنم که دیگران ارزش بیشتری برام قائل بشن؟ استاد یه
نگاهی به پسرک میکنه ومیگه فعلا نمیتونم برات کاری کنم من خودم یه مشکلی دارم اگر
مشکلم حل بشه اون وقت میتونم به تو هم کمک کنم . استاد کمی مکث میکنه میگه اما اگر
جوون تو به من کمک کنی مشکلمو حل کنم اونوقت من میتونم به تو کمک کنم .پسر جوون
خیلی خوشحال میشه وباکمال میل قبول میکنه که به استاد کمک کنه .استاد انگشتری از
دستش بیرون میاره میده به جوون میگه باید این انگشترو بفروشی.باید قرضی رو بدم اما
این انگشتر رو کمتر از یک سکه طلا نفروش . پسر باخوشحالی
میره به بازار .انشگترو نشون بازرگانان میده اول همه به انگشتر خوبه خوب نگاه
میکنند بعد پسر جوون خبر فروش انگشترو برای همه اعلام میکنه . بعضی ها
میخندن!بعضی ها روشونو برمیگردونن و میرن . دست آخر فقط یه پیرمرد میمونه که
دلش به حال جوون میسوزه براش توضیح میده که ارزش یه سکه طلا خیلی بالاتر از این
انگشتر هست . پیرمرد میگه من میتونم این انگشتر رو به 1 سکه نقره و یه ظرف
مسی بخرم . اما پسر جوون از استاد دستور داشت که فقط و فقط به یک سکه طلا انگشترو
بفروشه . خلاصه پسر
جوون انگشترو به خیلی ها تو بازار نشون میده اما کسی قبول نمیکنه انگشتر به سکه ای
طلا بخره . پسر جوون ناامید و شکست خورده برمیگرده پیش استاد اما از ته دلش آرزو
میکرده که ای کاش سکه ی طلایی داشت تا می تونست به استاد بده و مشکل استاد رو حل
کنه تا استاد بهش پندی بده و کمکش کنه . پسرجوون وارد
اتاق استاد میشه و با شرمساری به استاد میگه : متاسفم این کار نشدنیه .شاید بتونم
انگشتر رو به 2 سکه نقره بفروشم اما نمیتونم درمورد ارزش واقعی این انگشتر سر کسی
کلاه بذارم . استاد میخنده
و به پسر جوون میگه : بله حق باتو هست پسرم . بهتره اول ارزش انگشتر رو بدونیم .
برگرد بازار برو پیشه جواهر فروش اون حتما میتونه کمکت کنه .انگشتر رو بهش نشون
بده و ارزش واقعی اونو بپرس هر چقدر بهت گفت انگشتر رو نفروش برگرد بیا پیشه من .
پسر جوون دوباره راهی بازار میشه و اینبار مستقیم میره پیشه جواهر فروش . جواره فروش
انگشتر رو نگاهی میکنه و وزن میکنه و میگه به استاد بگو اگر میخواد انگشترو بفروشه
الان نمیتونم بیشتر از 58 سکه طلا بهش بدم . جوون هیجان زده فریاد میزنه :58 سکه
طلا . جواهر فروش با خونسردی میگه بله البته اگر عجله ای نداشته باشید میتونیم 70
سکه ای، ازش در بیاریم . پسرجوون ذوق
زده برمیگرده پیشه استاد .استاد که ماجرا رو میشنوه لبخندی میزنه و میگه بشین
" تو دقیقا مثل این انگشتر هستی .یه جواهر قیمتی و کمیاب.وباز هم مثل این
جواهر فقط یک متخصص میتونه ارزش حقیقیت رو متوجه بشه .چرا میخوای تو زندگی همه
ارزش حقیقی تو رو کشف کنن ؟" استاد با
گفتن این حرف انگشتر از پسر میگره و دوباره دستش میکنه .
جادوگری که روی درخت انجیر زندگی میکند به لستر گفت: یه آرزو کن تا برآورده کنم لستر هم با زرنگی آرزو کرد دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد بعد با هر کدام از این سه آرزو سه آرزوی دیگر آرزو کرد آرزوهایش شد نه آرزو با سه آرزوی قبلی بعد با هر کدام از این دوازده آرزو سه آرزوی دیگر خواست که تعداد آرزوهایش رسید به ۴۶ یا ۵۲ یا... به هر حال از هر آرزویش استفاده کرد برای خواستن یه آرزوی دیگر تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به... ۵ میلیارد و هفت میلیون و ۱۸ هزار و ۳۴ آرزو بعد آرزو هایش را پهن کرد روی زمین و شروع کرد به کف زدن و رقصیدن جست و خیز کردن و آواز خواندن و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر بیشتر و بیشتر در حالی که دیگران میخندیدند و گریه میکردند عشق می ورزیدند و محبت میکردند لستر وسط آرزوهایش نشست آنها را روی هم ریخت تا شد مثل یک تپه طلا و نشست به شمردنشان تا ....... پیر شد و بعد یک شب او را پیدا کردند در حالی که مرده بود و آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بودند آرزوهایش را شمردند حتی یکی از آنها هم گم نشده بود همشان نو بودند و برق میزدند بفرمائید چند تا بردارید به یاد لستر هم باشید که در دنیای سیب ها و بوسه ها و کفش ها همه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد !!! گاه آنچه امروز داریم و از آن لذت نمی بریم آرزوهای دیروزمان هستند!
مادرم همیشه از من میپرسید: مهمترین عضو بدنت
چیست؟ بر روی خودش است مردم گفته هایت را فراموش خواهند کرد، مردم اعمالت
را فراموش خواهند کرد، اما آنها هرگز احساسی را که به واسطه تو به آن دست
یافتهاند، از یاد نخواهند برد، خوب یا بد
یکشنبه بود و طبق معمول هر هفته ، رزی ، خانم نسبتا مسن محله داشت از کلیسا برمیگشت ... در همین حال نوه اش از راه رسید و با کنایه بهش گفت : مامان بزرگ ، تو مراسم امروز ، پدر روحانی براتون چی موعظه کرد ؟! خانم پیر مدتی فکر کرد و سرش رو تکون داد و گفت : عزیزم ، اصلا یک کلمه اش رو هم نمیتونم به یاد بیارم !!! نوه پوزخند ی زد و بهش گفت : تو که چیزی یادت نمیاد ، واسه چی هر هفته همش میری کلیسا ؟!! مادر بزرگ تبسمی بر لبانش نقش بست . خم شد سبد نخ و
کامواش رو خالی کرد و داد دست نوه و گفت : عزیزم ممکنه بری اینو از حوض
پر آب کنی و برام بیاری ؟! نوه با تعجب پرسید : تو این سبد ؟ غیر ممکنه ، با این همه شکاف و درز داخل سبد آبی توش بمونه !!! رزی در حالی که تبسم بر لبانش بود اصرا ر کرد : لطفا عزیزم ! دخترک غرولند کنان و در حالی که مادربزرگش رو تمسخر
میکرد ، سبد رو برداشت و رفت ، اما چند لحظه بعد ، برگشت و با لحن
پیروزمندانه ای گفت : من میدونستم که امکان پذیر نیست ، ببین حتی یه قطره
آب هم ته سبد نمونده ! مادر بزرگ سبد رو از دست نوه اش گرفت و با دقت زیادی
وارسیش کرد گفت : آره ، راست میگی اصلا آبی توش نیست ، اما بنظر میرسه
سبده تمیزتر شده ، یه نیگاه بنداز ...!
سال
ها دو برادر با هم در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود،
زندگی می کردند.
یک روز به خاطر یک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند. پس از
چند هفته سکوت، اختلاف آنها زیاد شد و از هم جدا شدند. یک روز صبح در خانه برادر
بزرگ تر به صدا درآمد. وقتی در را باز کرد، مرد نجـاری را دید. نجـار گفت:«من چند
روزی است که دنبال کار می گردم، فکرکردم شاید شما کمی خرده کاری در خانه و مزرعه
داشته باشید، آیا
تا این که یک روز به سفر رفت...
درخت به او پاسخ داد: من به درخت سیب نگاه می کردم و باخودم گفتم که من هرگز نمی توانم
مثل او چنین میوه هایی زیبایی بار بیاورم و با این فکر چنان احساس نارحتی کردم که
شروع به خشک شدن کردم...
مرد بازرگان به نزدیک درخت سیب رفت، اما او نیز خشک شده بود...!
علت را پرسید و درخت سیب پاسخ داد: با نگاه به گل سرخ و احساس بوی خوش آن، به خودم
گفتم که من هرگز چنین بوی خوشی از خود متصاعد نخواهم کرد و با این فکر شروع به خشک
شدن کردم.
از آنجایی که بوته ی یک گل سرخ نیز خشک شده بود علت آن پرسیده شد، او چنین پاسخ داد:
من حسرت درخت افرا را خوردم، چرا که من در پاییز نمی توانم گل بدهم. پس از خودم نا
امید شدم و آهی بلند کشیدم. همین که این فکر به ذهنم خطور کرد، شروع به خشک شدن
کردم.
مرد در ادامه ی گردش خود در باغ متوجه گل بسیار زیبایی شد که در گوشه ای از باغ روییده
بود.
علت شادابی اش را جویا شد.
وقتي مسافر روي زمين سخت نشست با خودش فكر كرد كه چه خوب مي شد
اگـر تخت خواب نـرمي در آن جا بود و او مي تـوانست قـدري روي آن بيارامد.
فـوراً تختي كه آرزويـش را كرده بود در كنـارش پديـدار شـد
!!!
مسافر با خود گفت : چقدر گـرسـنه هستم. كاش غذاي لذيـذي داشتم...
ناگهان ميـزي مملو از غذاهاي رنگارنگ و دلپذيـر در برابرش آشـكار شد. پس
مـرد با خوشحالي خورد و نوشيد...
بعـد از سیر شدن ، كمي سـرش گيج
رفت و پلـك هايش به خاطـر خستگي و غذايي كه خورده بود سنگين شدند. خودش را روي آن
تخت رهـا كرد و در حالـي كه به اتفـاق هاي شـگفت انگيـز آن روز عجيب فكـر مي كرد
با خودش گفت : قدري مي خوابم. ولي اگر يك ببر گرسنه از اين جا بگـذرد چه؟
و ناگهان ببـري ظاهـر شـد و او را دريد...
هر يك از ما در درون خود درختي جادويي داريم كه منتظر سفارش هايي از جانب
ماست.
ولي بايد حواسـمان باشد ، چون اين درخت افكار منفي ، ترس ها ، و نگراني
ها را نيز تحقق مي بخشد.
بنابر اين مراقب آن چه كه به آن مي انديشيد باشيد
...
-------------------------------------------------------------------------------------
مردم
اشتباهات زندگی خود را روی هم می ریزند و از آنها غولی به وجود می آورند که نامش
تقدیر است
جان
اولیورهاینر
احساس خوشبختي درچكيده كلام بزرگان...اگر خوشبختي را براي يك
ساعت مي خواهيد ؛چرت بزيد.....اگر خوشبختي را براي يك روز مي خواهيد؛به پيك نيك برويد....اگر خوشبختي را براي يك
هفته مي خواهيد ؛به تعطيلات برويد.......اگر خوشبختي را براي يك ماه مي خواهيد ؛ ازدواج كنيد....اگر خوشبختي را براي يك
سال مي خواهيد ؛ ثروت به ارث ببريد....اگر خوشبختي را
براي يك عمر مي خواهيد؛شرايطي را كه داريد، دوست داشته باشيد.
طی سالهای متمادی، با توجه به دیدگاه و شناختی که از دنیای پیرامونم کسب
میکردم، پاسخی را حدس میزدم و با خودم فکر میکردم که باید پاسخ صحیح باشد
وقتی کوچکتر بودم، با خودم فکر کردم که صدا و اصوات برای ما انسانها بسیار
اهمیت دارند، بنابراین در پاسخ سوال مادرم میگفتم: مادر، گوشهایم
او گفت: نه، خیلی از مردم ناشنوا هستند. اما تو در این مورد باز هم
فکر کن، چون من باز هم از تو سوال خواهم کرد
چندین سال سپری شد تا او بار دیگر سوالش را تکرار کند. من که بارها در
این مورد فکر کرده بودم، به نظر خودم، پاسخ صحیح را در ذهن داشتم. برای همین، در پاسخش
گفتم: مادر، قدرت بینایی برای هر انسانی بسیار اهمیت دارد. پس فکر میکنم
چشمها مهمترین عضو بدن هستند
او نگاهی به من انداخت و گفت: تو خیلی چیزها یاد گرفتهای، اما پاسخ صحیح
این نیست، چرا که خیلی از آدمها نابینا هستند.
من که مات و مبهوت مانده بودم، برای یافتن پاسخ صحیح به تکاپو افتادم
چند
سال دیگر هم سپری شد. مادرم بارها و بارها این
سوال را تکرار کرد و هر بار پس از شنیدن جوابم میگفت: نه، این نیست. اما تو با
گذشت هر سال عاقلتر میشوی، پسرم.
سال قبل پدر بزرگم از دنیا رفت. همه غمگین و دلشکسته شدند
همه در غم از دست رفتنش گریستند، حتی پدرم گریه میکرد. من آن روز به خصوص
را به یاد میآورم که برای دومین بار در زندگیام، گریه پدرم را دیدم
وقتی نوبت آخرین وداع با پدر بزرگ رسید، مادرم نگاهی به من انداخت و پرسید: عزیزم، آیا تا
به حال دریافتهای که مهمترین عضو بدن چیست؟
از طرح سوالی، آن هم در چنان لحظاتی، بهت زده شدم. همیشه با خودم فکر میکردم
که این، یک بازی بین ما است. او سردرگمی را در چهرهام تشخیص داد و گفت: این سوال
خیلی مهم است. پاسخ آن به تو نشان میدهد که آیا یک زندگی واقعی داشتهای یا نه
برای هر عضوی که قبلاً در پاسخ من گفتی، جواب دادم که غلط است و برایشان
یک نمونه هم به عنوان دلیل آوردم
اما امروز، روزی است که لازم است این درس زندگی را بیاموزی
او نگاهی به من انداخت که تنها از عهده یک مادر بر میآید. من نیز به چشمان
پر از اشکش چشم دوخته بودم. او گفت: عزیزم، مهمترین عضو بدنت، شانههایت هستند
پرسیدم: به خاطر اینکه سرم را نگه میدارند؟
جواب داد: نه، از این جهت که تو میتوانی سر یک دوست یا یک عزیز را، در
حالی که او گریه میکند، روی آن نگه داری
عزیزم، گاهی اوقات در زندگی همه ما انسانها، لحظاتی فرا میرسد که به
شانهای برای گریستن نیاز پیدا میکنیم. من دعا میکنم که تو به حد کافی عشق و دوستانی
داشته باشی، که در وقت لازم، سرت را روی شانههایشان بگذاری و گریه کنی
از آن به بعد، دانستم که مهمترین عضو بدن انسان، یک عضو خودخواه نیست.
بلکه عضو دلسوزی برای خالی شدن دردهای دیگران
امکان
دارد که کمکتان کنم؟» برادر بزرگ تر جواب داد: «بله، اتفاقاً من یک مقدار کار دارم.
به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن، آن همسایه در حقیقت برادر کوچک تر من است. او هفته
گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و این نهر آب بین مزرعه ما افتاد.
او حتماً این کار را بخاطر کینه ای که از من به دل دارد، انجام داده.» سپس به انبار
مزرعه اشاره کرد و گفت:« در انبار مقداری الوار دارم، از تو می خواهم تا بین
مزرعه
من و برادرم حصار بکشی تا دیگر او را نبینم.» نجار پذیرفت و شروع کرد به اندازه گیری
و اره کردن الوار. برادر بزرگ تر به نجار گفت:« من برای خرید به شهر می روم، اگر وسیله
ای نیاز داری برایت بخرم.» نجار در حالی که به شدت مشغول
کار بود، جواب داد:«نه، چیزی لازم ندارم.» هنگام غروب وقتی کشاورز به
مزرعه برگشت، چشمانش از تعجب گرد شد. حصاری در کارنبود. نجار به جای حصار یک پل
روی نهر ساخته بود. کشاورز با عصبانیت رو به نجار کرد و گفت:«مگر من به تو نگفته
بودم برایم حصار بسازی؟» در همین
لحظه
برادر کوچک تر از راه رسید و با دیدن پل فکرکرد که برادرش دستور ساختن آن را داده،
از روی پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او برای کندن نهر معذرت
خواست.
وقتی
برادر بزرگ تر برگشت، نجار را دید که جعبه ابزارش را روی دوشش گذاشته و در حال رفتن
است. کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر، از او خواست تا چند
روزی مهمان او و برادرش باشد.
نجار گفت:«دوست دارم بمانم ولی پل های زیادی هست که باید آنها را
بسازم.»
*تا به حال واسه چند نفر پل ساختیم؟!!! بین
خودمون
و چند نفر از عزیزانمون حصار **کشیدیم؟!!!؟*
| www . night Skin . ir |
